یکشنبه 28 آبان 1396
جملات قصار:
امام رضا (علیه السلام) :دانش گنجینه های با ارزشی است و کلیدهای آن پرسش است پس بپرسید خدایتان رحمت کند.                        امام صادق (ع) می فرمایند : سوال کلید گنج دانش است                        امیر المومنین علی (علیه السلام) : هرکس با خردمندان مشورت کند از پرتوی خردها روشنایی می گیرد .                       
  مقالات  


  پیگیری سوالات  

 کد رهگیری:



  ورود  
نام کاربری :   
کلمه عبور :   



به خاطر بسپار
[عضویت]
  ذکر ایام هفته  



  چه طولانی شده غیبت!!  

  سخنان نورانی  

زمان انتشار: 15 دي 1395   08:06:18

داستانی بوسه نور

بوسه نور

وقتی محسن و فائزه به خانه رسیدند خسته بودند و بلافاصله به خواب رفتند . فائزه در خواب خود را فضایی نورانی و زیبا مشاهده کرد . در صحرایی پر از گل و سبزه  . کناربوته گلی نشست و غرق مشاهده آن شد . مثل اینکه تا بحال چنان گل زیبایی ندیده بود . در همین هنگام نوری چشم نواز توجه او را به خوب جلب کرد . سرش را بلند کرد . مرد میان قد نورانی جلو او ایستاده بود و با لبخندی زیبا به او نگاه می کرد . همین که فائزه متوجه او شد گفت : از اینکه با بچه های من با مهر و محبت رفتا کرده ای از تو تشکر می کنم و می خواهم پاداش این کار را به تو بدهم بعد دست راست خودش را آورد جلو صورت فائزه و آنرا گشود . شکل بوسه ای کف دست او نقش بسته بود اما از این شکل زیبا نوری می درخشید که تا بحال فائزه آنرا ندیده بود . حسی دلنواز به او دست داد . حسی بی مانند که به قلب و دل فائزه خنکای بی نظیری می بخشید . در فضای آن نور زیبا حس رهیدگی عجیبی به او دست داد که پر از عشق و محبت بود . 
 
 
بوسه نور
 
فائزه تو لباس عروسی خیلی قشنگه . این جمله ای است که مادر فائزه با احساسی عمیق به خواهرش می گوید . خواهر فائزه در حالیکه نگاهش را از فائزه جدا نکرده صورتش را به سمت مادر بر می گرداند و می گوید : ولی من احساس می کنم فائزه کمی نگرانه . مادر گفت : آره تو این دو روز محسن اصلا پیداش نشده و هر وقت فائزه با او تماس گرفته نتونسته درست و حسابی باهاش حرف بزنه به من هم نمی گه جریان چیه . فقط می گه مثل اینکه واسه محسن مشکلاتی پیش اومده . صحبتهای مادر فائزه با خواهر او باسرو صدای جمعیت قطع می شود و همه به سمت در خانه حرکت می کنند .
یکی صدا می زنه : دوماد اومد آقا محسن اومد
محسن با سر و وضعی عادی ولی مصمم و خندان وارد حیاط می شود و مورد استقبال همه قرار می گیرد . 
برادر فائزه جلو رفت و در حالیکه نمی داند چه برخوردی با محسن بکند یکدفعه و بطور غیر ارادی دست محسن را می گیرد و اورا با خود به داخل اتاق عروس می کشاند . او با صدایی که عصبیت چاشنی آن بود از میهمانان درخواست کرد که همه اتاق را ترک کنند . 
فائزه از دیدن محسن خیلی خوشحال است و اصلا به عادی بودن سر و وضع او توجهی ندارد و غرق نگاه اوست که برادرش اورا به خود می آورد . ها چی شده برای اولین باره که داری می بینیش. بعد رو به محسن گفت : آقا محسن پسر عموی محترم می شه برامون توضیح بدین دلیل این کار شما چیست ؟ 
محسن محترمانه جواب داد : پسر عمو اگه اجازه بدین بشینم بعد جوابتون رو بدم و بعد روی یک صندلی نشست . چند لحظه سکوت کرد وبعد گفت . همانطور که به فائزه گفته بودم مشکل حادی برام پیش اومده . ما اقساط معوقه سنگینی به بانک داریم . این چند روزه هم دنبال همین قضیه بودم تا جایی که حتی فرصت نکردم یک وعده غذای درست بخورم . مسعود برادربزرگتر فائزه که تا به حال ساکت بود گفت : ولی فائزه هیچ چی به مانگفته . محسن رو به فائزه کرد و با مهربونی گفت : آره فائزه به خانواده ات چیزی نگفتی ؟ فائزه سرش رو پایین انداخت و با ناراحتی گفت : فکر کردم شاید مساله حل بشه و دیگه نیازی به مطلع کردن خانواده نباشه . مسعود با کمی عصبیت به محسن گفت : خوب بالاخره چی شد ؟ محسن با آرامش ادامه داد . هیچ بالاخره به این نتیجه رسیدیم که باید بخشی از کارخونه رو بفروشیم . مسعود بلافاصله گفت : چقدر ؟ محسن جواب داد : حدود هشتاد نود درصد . مسعود با کلام تمسخر آمیزی گفت : پس دیگه آس و پاس شدی ، مادر! برادر! خانوم عروس دوماد شما ورشکست شده . 
پس از حرفای مسعود سکوت سنگینی بر اتاق حاکم شد . تا اینکه محسن به حرف او مد و رو به فائزه گفت  : فائزه حالا چی حالا می خواهی با من ازدواج کنی یا نه ؟
همه فکر می کردند با وضعیتی که پیش آمده بود حداقل فائزه بگوید نمی دانم . اما با کمال تعجب فائزه گفت : یک لحظه هم شک نکرده ام .
لبخند رضایت بر لبان محسن نشست . بلند شد و به فائزه نزدیک شد و در حالیکه به او خیره شده بود گفت : من هم در شایستگی تو شک نکردم اما می خواستم خودت رو از دیگران جدا کنی . بعد دستش رو برد داخل جیبش و موبایلش رو در آورد و با کسی تماس گرفت . لحظه ای نگذشته بود که صدای ورود چند اتومبیل به کوچه شنیده شد . محسن رو به خانواده فائزه کرد و گفت : با همه احترامی که برای شما قائلم اما امیدوارم به اندازه فائزه خودتون رو ارتقا بدین همه اون چیزهایی که گفتم نقشه ای برای آزمون شما بود و واقعیت نداشت الان هم عروس عزیزم را با کمال احترام خواهم برد . در همین لحظه مادر محسن با چند زن دیگر وارد اتاق عروس شدند و با لبهای خندان و سروصدا فضای مجلس را عوض کردند و لحظاتی بعد محسن و فائزه داخل اتومبیل گلکاری شده زیبای خود به سمت خانه بخت حرکت کردند .
تحول فائزه
محسن بر خلاف بسیاری از جوانان تحصیل کرده در خارج و پولدار خیلی مذهبی و ساده بود . این سادگی محسن برای فائزه هنوز مساله ای لاینحل بود . 
شب جمعه اول در زندگی مشترک فائزه و محسن شب ویژه ای بود . پس از اینکه محسن از مسجد محله برگشت شام را در فضایی پرمهر با فائزه صرف کردند . بعد هم مشغول جمع کردن ظرفها و شستن آنها شدند و در حین انجام این کارها حرفهای خنده دار می زدند و بلند بلند می خندیدند . بعد آمدند داخل حیاط و کنار با غچه ای که پر از گلهای زیبا بود روی تختی نشستند . چند لحظه در سکوت به آسمان زیبای بالای سرشان خیره شدند . فائزه به نظرش رسید آن سوالی که در ذهنش در مورد محسن داشت از او بپرسد لذا گفت : محسن چرا مثل جوونای پولدار دیگه نیستی ؟ زندگی مون یک زندگی ساده است در حالیکه می تونیم در گرونقیمت ترین آپارتمانهای شمال شهر باشیم . محسن صورتش را به سمت فائزه برگرداند و آهسته و مهربان گفت : دوست دارم خودت به این مطلب برسی . فائزه : کدوم مطلب . محسن : اینکه باید ساده زندگی کنیم . فائزه : چطور ؟ محسن : امشب با من میایی برویم یک جایی . فائزه : کجا؟ محسن از جایش بلند شد و گفت برویم آماده بشیم برای بیرون رفتن . فائزه گفت : ولی جوابمو ندادی . محسن با لبخندی جواب داد : خودت می فهمی . هردو وارد اتاق شدند و لباساشونو پوشیدن . وقتی فائزه وارد هال شد محسن را دید که با یک لباس خیلی ساده شبیه لباس کارگرها روی مبل لم داده . از این شکل و شمایل محسن خنده اش گرفت و گفت : محسن ! چرا این لباس رو پوشیدی اونو از کجا آوردی مثل کارگرای سر خیابون شدی . محسن با لبخندی ملیح گفت : مگه چی شده ؟ خیلی هم بهم میاد . بعد با هم بهراه افتادن . با اتومبیل به سمت جنوب شهر حرکت کردند . هیچکدام چیزی نمی گفتند اما فائزه ذهنش پر از سوال بود . 
محسن کوچه پس کوچه های جنوب شهر را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت تا به جایی رسید که حاشیه شهر محسوب می شد . در محله ای از محلات فقیر نشین شهر بزرگ تهران و در میان خانه هایی رنگ و رو رفته بودند . ماشین محسن در گوشه ای متوقف شد . پس از توقف ماشین محسن چند بار و با آهنگ خاصی بوق ماشین را به صدا درآورد . چند لحظه نگذشته بود که تعدادی بچه قد و نیم قد از در خانه ها سرشان را در آوردند و همینکه ماشین محسن را دیدند عمو محسن عمو محسن کنان به سمت ماشین او شروع به دویدن کردند . محسن هم خیلی سریع از ماشین پیاده شد و به سمت آنها رفت . بچه ها محسن را دوره کردند او هم یکی یکی آنها را بوسه می داد . فائزه از دیدن این صحنه زیبا تعجب کرده بود و نمی دانست جریان چیست . بی اختیار در اتومبیل را باز کرد و از آن خارج شد و به تماشای محبت ورزی متقابل محسن و بچه ها مشغول شد . ناگهان چشم یکی از بچه ها به فائزه افتاد . و بلند صدا زد : عمو محسن اون خانوم کیه ؟ با این حرف او همه بچه ها متوقف شدند و به سمتی که او نگاه می کرد نگاه کردند . لحظه ای همه ساکت شدند . محسن نگاهی به بچه ها کرد و گفت : بچه ها اون خانوم خاله فائزه است . بچه ها که منتظر یک موضوع جدید بودند محسن را رها کرده و به سمت فائزه دویدند و با جمله خاله فائزه خاله فائزه به استقبال او رفتند . وقتی به او رسیدند با کمی فاصله ایستادند و به ورانداز کردن او مشغول شدند . فائزه لباسی سفید و بلند شبیه لباس عروسها پوشیده بود و در این لباس مثل یک زن آسمانی زیبا به نظر می رسید . یکی از دخترها با حالتی متعجبانه و مثل اینکه چیزی را کشف کرده باشد گفت : وای بچه ها خاله فائزه مثل سیندرلاست . یکی از پسرها تنه ای به اوزد و گفت : این حرفو نزن زشته . در این هنگام یکی از دخترا دستشو بی اختیار به سمت فائزه بلند کرد و گفت : خاله منو بغل می کنی . فائزه که ازاین صحنه ها جا خورده و گیج شده بود یکدفعه به ذهنش رسید که درخواست دختر بچه رو قبول کنه . او با مهر و عطوفت خاصی دختر بچه را به آغوش کشید . دختر بچه سر خودش را روی دوش فائزه گذاشت و آهسته گفت : مامان ! . بعد اشکی گرم از گوشه چشمش جاری شد و روی دوش فائزه چکید . فائزه گرمای اشک دختر بچه را احساس کرد اما نمی دانست چرا دختر دارد گریه می کند . در همین هنگام یکی از بچه ها که این حالت تعجب را در فائزه متوجه شده بود با صدایی آهسته و به گمان خودش طوری که دختر بچه نشنود گفت : خاله مامان فائزه تازه از دنیا رفته . این کلام او قلب فائزه را فرو ریخت و باعث شد اشکهای او هم جاری شود . سر دختر بچه را از روی دوشش بلند کرد و با تمام مهرو عطوفتی که در وجودش بود صورت او را بوسید . 
در حال برگشت بر لبان محسن لبخندی از روی رضایت و اشکهای فائزه همچنان جاری بود . لحظاتی به همین صورت سپری شد تا اینکه فائزه به سمت محسن برگشت و گفت : محسن جان من از تو خیلی ممنون هستم . محسن گفت : چرا ؟ فائزه لبخندی زد و گفت : چون تو منو به فضایی زیبا و انسانی بلکه به فضایی الهی وارد کردی . من فکر می کردم خیلی خوب هستم اما با دیدن خوبیهای تو فهمیدم که فضاهای ناشناخته خوب دیگری هم هست که باید آنها را شناخت . 
محسن کمی در جای خودش جابجا شد و فرمان را محکمتر گرفت و گفت : این خیلی خوب است ولی میدونی من هم با این فضا تازه آشنا شدم . میدونی وقتی من برای تحصیل می خواستم به آلمان برم پدرم گفت : محسن جان تو برای تحصیل به آلمان میری و هرکس بر علمش افزوده بشه باید ایمانش هم قویتر بشه من به تو توصیه می کنم نمازهات رو با جدیت بیشتر بخوانی . من هم با همین توصیه خودم را در فضای نامطلوب آلمان حفظ کردم وقتی هم برگشتم دیگه پدر آخر عمرش بود تنها توصیه اش در اواخر عمر رسیدگی به نیازمندان بود و می گفت باید مثل مولا علی به فقرا رسیدگی کرد من هم این تجربه رو آغاز کردم و الان تو هم با من همراه شدی . فائزه تو مثل اسمت سعادتمندی . 
بوسه نور 
وقتی محسن و فائزه به خانه رسیدند خسته بودند و بلافاصله به خواب رفتند . فائزه در خواب خود را فضایی نورانی و زیبا مشاهده کرد . در صحرایی پر از گل و سبزه  . کناربوته گلی نشست و غرق مشاهده آن شد . مثل اینکه تا بحال چنان گل زیبایی ندیده بود . در همین هنگام نوری چشم نواز توجه او را به خوب جلب کرد . سرش را بلند کرد . مرد میان قد نورانی جلو او ایستاده بود و با لبخندی زیبا به او نگاه می کرد . همین که فائزه متوجه او شد گفت : از اینکه با بچه های من با مهر و محبت رفتا کرده ای از تو تشکر می کنم و می خواهم پاداش این کار را به تو بدهم بعد دست راست خودش را آورد جلو صورت فائزه و آنرا گشود . شکل بوسه ای کف دست او نقش بسته بود اما از این شکل زیبا نوری می درخشید که تا بحال فائزه آنرا ندیده بود . حسی دلنواز به او دست داد . حسی بی مانند که به قلب و دل فائزه خنکای بی نظیری می بخشید . در فضای آن نور زیبا حس رهیدگی عجیبی به او دست داد که پر از عشق و محبت بود . 
فائزه جلوه های رنگارنگ پاداش معنوی خود را مشاهده می کرد و در این فضا از هرچیزی رها شده بود که ناگهان صدای محسن او را به خود آورد . فائزه جان فائزه جان بلند نمی شی . وقت نمازه . 
فائزه با اکراه تمام چشمان خود را گشود . اشکی گرم از گوشه چشمش بر گونه اش جاری شد . نمی خواست از آن فضای بی نظیر معنوی خارج شود حتی بخاطر نماز اما چاره ای نبود . بلند شد و با خود گفت این حالت زیبا اگر قابل تکرار باشد فقط در کارهایی مثل نماز است .  محسن متوجه حالت غیر عادی او شده بود . اما ترجیح داد چیزی نگوید . 
فائزه با اشک و سوزی دیدنی وضو گرفت و در آغوش سجاده نشست . قرآن را گشود و شروع به خواندن سوره ای کرد . 
بسم الله الرحمن الرحیم والضحی واللیل اذا سجی ماودعک ربک و ماقلی وللاخره خیر لک من الاولی ولسوف یعطیک ربک فترضی 
به ترجمه آیات نگاهی کرد که نوشته بود :
بنام خداوند بخشاینده بخشایشگر قسم به ........ که پروردگارت تورا رها نکرده است و بدان که آخرت از دنیا برای تو بهتر است و بزودی خداوند چنان به تو عطا خواهد کرد که راضی شوی
احساس کرد این آیات خطاب به خود اوست . سوز و گدازش افزون شد و از آن لحظه تا پایان نماز جلوه ای نوتر و جدیدتر از آنچه در خواب دیده بود را به شهود نشست و قلب و دلش را به صفای معنویت قرآن و نماز تطهیر کرد . آری او فائزه بود .
ح. توانا
 
Light Kiss
When M. and F. arrived home tired and went to sleep immediately. F. In his sleep illuminated atmosphere and beautiful view. In a field full of flowers and greenery. Flower Knarbvth meeting was drowned view it. Like until now had never seen such beautiful flowers. At the same time eye-catching light drew his attention to the good. She lifted her head. Bright little man stood in front of her and looked at her with beautiful smile. The kiss his hand but inscribed by far the shining light of this beautiful shape Faiza had not seen it. He lost a sense agreeable. Inimitable sense that the heart gave F. unparalleled cool. In the light Rhydgy felt pretty strange to him that was full of love and affection.
John F. John F. term not object. Nmaz·h time.
F. All their eyes opened reluctantly. Hot tears on his cheek came from the corner of his eye. Did not want to leave it because of the atmosphere of unparalleled spiritual prayer, but there was no choice. He got up and thought, 'This is nice if you could just repeat things like prayer. Mohsen realized he was an unusual case. But chose to say nothing.
F. spectacular burning with tears and performed ablution and prayer meeting in his arms. Quran chapter was opened and began to read.
Name of God inasmuch Valzhy Vallyl Seiji Mavdk and Maqly Vllakhrh not stain my Rbk Rbk ULA Vlsvf Ytyk Ftrzy
Take the translations of the verses that read:
Name of Allah, Most Gracious, generous ........ I swear to you, your Lord has not abandoned the world and the Hereafter is better for you and will be sure that God will continue to bless you be satisfied
Felt that these verses addressed to him. Yes, he was Faiza.
 


کد مطلب : 2171               بازدید از مطلب: 267
ارسال اين مطلب به دوستان
ارسال اين مطلب به دوستان
دريافت فايل مطلب
دريافت فايل مطلب
نسخه قابل چاپ
نسخه قابل چاپ

 [0 نظر]



نام شما :
آدرس سایت یا وبلاگ:
http://
آدرس ايميل :
نظر شما :
کد امنیتی:
  

  یادداشت  
 معرفی
 
الحمد والثناء لعین الوجود و الصلاه و السلام علی واقف مواقف الشهود و علی آله امناء المعبود
 
این سایت به یاری خدا برای ارائه مشاوره دینی و پاسخگویی به سوالات دینی مراجعین عزیز و ارائه مقالاتی در زمینه های مذهبی و فرهنگی می باشد. ما اهل علم و فضل را به همکاری در زمینه های گفته شده دعوت می نماییم.
از او یاری می طلبیم و بر او توکل داریم.

  پیوندها  
  اوقات شرعي  

درباره ما  ارتباط با ما  |  آمار بازدیدکنندگان |  جستجو  |  فید مطالب

استفاده از کلیه مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.

طراح : شرکت گذرگاه وارثان لارستان‬