پنج شنبه 30 شهريور 1396
جملات قصار:
امام رضا (علیه السلام) :دانش گنجینه های با ارزشی است و کلیدهای آن پرسش است پس بپرسید خدایتان رحمت کند.                        امام صادق (ع) می فرمایند : سوال کلید گنج دانش است                        امیر المومنین علی (علیه السلام) : هرکس با خردمندان مشورت کند از پرتوی خردها روشنایی می گیرد .                       
  پیگیری سوالات  

 کد رهگیری:



  ورود  
نام کاربری :   
کلمه عبور :   



به خاطر بسپار
[عضویت]
زمان انتشار: 14 دي 1395   10:09:54

داستانی پرستار دل

پرستار دل

او هرروز بعد از ظهر می آمد  و تا پاسی از شب از سارا مراقبت می کرد. او هنوز نتوانسته بود با دختری متکبر رابطه قلبی کاملی برقرار کند اما در عین حال خودش را متعهد می دید که به وظایف پرستاریش بدون توجه به حالات درونی، عمل نماید. ظاهرا سارا هم اینطور بود، چون سرووضع زینب و رفتار و کلامش با او متفاوت بود . با اینکه در اکثر ساعات کار، درون آن خانه ویلایی بزرگ هیچ مردی نبود اما زینب هیچوقت یک لباس آزاد و راحت نمی پوشید و همیشه با مانتو و مقنعه بود این کار حرص سارا را در می آورد . وقتی هم که می رفت چادر سرش می کرد. از نظر سارا زینب یک دختر بی کلاس اما وظیفه شناس و مهربان بود. اخلاق خوش زینب که هیچگاه حتی در بدترین وضعیت تغییر نمی کرد محبتی نهان از او در دل سارا قرارداده بود . فکر می کرد مهربانی زینب چیزی بیش از انجام وظیفه پرستاری است. تاثیر گذارترین حالات زینب در سارا حالت نماز او بود.
داستانی پرستار دل
 
زینب، دختری پاک، متین و با وقار بود؛ پدرش نیز همین خصیصه را داشت . او آهنگر بود و بخاطر کهولت سن دیگر قادر نبود کار کند . شاگردی داشت که حالا بعنوان شریک در مغازه اش کار می کرد . این اواخر مادر زینب نیز بیمار شده و هزینه های سنگینی را به خانواده سه نفره آنان تحمیل می کرد . زینب تنها فرزند خانواده و امید پدر ومادرش بود. پدر برایش نقل می کرد: ما بچه دار نمی شدیم تا اینکه به عتبات رفتیم، روزی جلوی حرم امیرالمومنین علیه السلام ایستاده بودم دلم شکست؛ گفتم آقاجان اگر به دعایتان خدا به من فرزندی بدهد اورا به نام فرزندان شما  می نامم و خوب تربیتش می کنم؛ چیزی نگذشت که نیّره حامله شد و خدا تورا به ما داد، ما هم نام دختر باعظمت حضرت امیر مومنان علیه السلام را برایت انتخاب کردیم . 
 زینب در حال گذراندن دوره پرستاری بود . او گرچه در محیط دانشگاه تحت تاثیر دیگران قرار نگرفته بود . درس زینب خوب بود چهره اش هم همینطور . این دو ویژگی انگیزه خوبی برای نزدیک شدن بعضی افراد به او بود اما او به پسرها راه نمی داد . لذا ایشان زینب را دژ می نامیدند . متانت او فراتر از متانت یک زن بود. در چهره او ابهتی نهفته وجود داشت که نمی گذاشت کسی به او با نیت بدی نزدیک شود . 
 
هزینه های دانشگاه بعلاوه هزینه های درمان مادر ، زینب را به فکر یافتن کار نیمه وقتی انداخت . یکی از دوستان دانشگاهیش به او خبر داد خانواده ای را می شناسد که نیازمند به یک پرستار جوان هستند . زینب هم خیلی زود آدرس آنها را  گرفت و به محل مراجعه کرد . منزل در شمال شهربود. جایی که خانه های ویلایی بزرگ خودنمایی می کردند. اشرافیت با فکر و زندگی ساده او سازگار نبود. وقتی زینب به در خانه رسید از درونش تردیدی آشکار شد؛ می خواست برگردد اما ندایی اورا به ادامه کار تشویق می کرد . وقتی زنگ را به صدا درآورد تقریبا نمی دانست چگونه این کار را کرده است مثل اینکه کسی دست اورا روی دکمه زنگ فشرد . 
اکنون زینب روی صندلی زیبایی در یک سالن بزرگ مجلل نشسته و انتظار آمدن فردی را می کشید. حس زنانه زینب، اورا به دیدن زیبایی های سالن  متمایل می ساخت  اما متانت و وقارش، مانع می شد. چند دقیقه بعد یک زن میانسال بلند قد وارد سالن شده و بدون اینکه سلام کند، تنها با یک لبخند خشک روی صندلی جلو زینب نشست و بی مقدمه گفت : خانم جوان! ما یک دختر به سن و سال خود شما داریم اما تفاوتش با شما اینستکه در عین برخورداری از همه امکانات متاسفانه در سانحه ای قطع نخاع شده ؛ من و پدرش دوست داریم تا جایی که ممکن است فضایی نشاط آور و امن برایش مهیا کنیم  به همین خاطر از ابتدا پرستارهای جوانی مسوولیت نگهداری از ایشان را بر عهده داشته اند شما باید توجه داشته باشید که ایشان یک دختر حساس و با شخصیت است و نباید کوچکترین ناراحتی پیدا کند . زینب هم خیلی مصمم گفت : به ما آموخته اند با همه کسانی که مسوولیت پرستاری از آنها را برعهده داریم با دقت، احترام و مهربانی نگهداری کنیم . زن گفت : خوب است حالا بیایید برویم شما را با سارا آشنا کنم .
 
مادر سارا پس از معرفی زینب رفت. اکنون زینب جلو تخت سارا نشسته و به او نگاه می کرد اما سارا همچنان داشت به مطالعه کتابی که در دستش بود ادامه می داد و توجهی به او نمی کرد . زینب کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت : ساراجان اگر بامن کاری  نداری بروم و ان شاء الله از فردا می آیم و در خدمت شما خواهم بود . سارا هم با بی اعتنایی گفت : نه! میتوانی بروی . زینب بلند شد که برود اما صدای سارا اورا نگه داشت . سارا گفت : از این به بعداز تعبیرات قدیمی مثل ان شاءالله  استفاده نکن . زینب بدون اینکه برگردد یا چیزی بگوید اتاق را ترک کرد.
او هرروز بعد از ظهر می آمد  و تا پاسی از شب از سارا مراقبت می کرد. او هنوز نتوانسته بود با دختری متکبر رابطه قلبی کاملی برقرار کند اما در عین حال خودش را متعهد می دید که به وظایف پرستاریش بدون توجه به حالات درونی، عمل نماید. ظاهرا سارا هم اینطور بود، چون سرووضع زینب و رفتار و کلامش با او متفاوت بود . با اینکه در اکثر ساعات کار، درون آن خانه ویلایی بزرگ هیچ مردی نبود اما زینب هیچوقت یک لباس آزاد و راحت نمی پوشید و همیشه با مانتو و مقنعه بود این کار حرص سارا را در می آورد . وقتی هم که می رفت چادر سرش می کرد. از نظر سارا زینب یک دختر بی کلاس اما وظیفه شناس و مهربان بود. اخلاق خوش زینب که هیچگاه حتی در بدترین وضعیت تغییر نمی کرد محبتی نهان از او در دل سارا قرارداده بود . فکر می کرد مهربانی زینب چیزی بیش از انجام وظیفه پرستاری است. تاثیر گذارترین حالات زینب در سارا حالت نماز او بود. وقت نماز که فرا می رسید می رفت و وضو می گرفت و یک چادر گل گلی سفیدرنگ زیبا روی سرش می انداخت و گوشه اتاق بزرگ سارا به نماز می ایستاد. زینب طوری نماز می خواند که انگار با محبوبترین موجود سخن می گوید. سارا از دور می دید که در نماز لبخندی عجیب صورت زینب را زیباتر می کند و اشک گرمی که بر گونه اش جاری می شود، حاکی از دل آگاهش بود. وقتی سارا این حالات را در زینب مشاهده کرد، به زینب گفت : اگر دوست داری می توانی نمازت را نزدیک من بخوانی از نظر من اشکالی ندارد اتفاقا به من نزدیکتر باشی بهتر است اینطوری احساس امنیت بیشتری دارم. این کلام طلوع محبتی دوطرفه بین آندو بود. زینب از آن به بعد نزدیک سارا نماز می خواند . حال دیگر نماز زینب برای سارا مثل یک قرص مسکن شده بود. اوایل سارا خود را مشغول به مطالعه نشان می داد اما تمام توجهش به نماز زینب بود اما پس از مدتی دیگر مطالعه نمایشی کتاب را کنار گذاشت و با تمام وجود به زینب و حالاتش چشم دوخته  و به صدای لرزانش گوش فرا می داد . یکوقت سارا از زینب پرسید: نگاه و توجه من حواست را در نماز پرت نمی کند؟ زینب لبخندی زد و گفت: اگر شما با مادرت سخن بگویی حضور من حواست را پرت می کند؟ سارا مثل اینکه متوجه مساله ساده ای شده باشد با صدایی کشیده گفت : نههه! زینب ادامه داد: وقتی به حضور خدایت باور داشته باشی در گفتگو با او چیزی حواست را پرت نمی کند. سارا سوال دیگری مطرح کرد: من به خدا زیاد فکر کرده ام ولی احساس می کنم فکر کردن کافی نیست، به دلایلی من نتوانسته ام رابطه قلبی با او برقرار کنم، تو در قلبت خدا را چطور یافته ای زینب!؟ این سوال زینب را به فکر فرو برد . سارا منتظر جواب بود. لحظاتی گذشت سارا سرش را بلند کرد و به آسمان نیم نگاهی کرد و آهسته گفت: مهربان! سارا بلافاصله پرسش دیگری کرد، مثل اینکه منتظر بود کسی از مهربانی خدا سخن بگویدتا شبهه همیشگی که ذهنش را مشغول ساخته بود مطرح کند لذا با صدایی گرفته گفت: پس چرا خدای مهربان تو مرا زمینگیر کرد. زینب بلند شده و کنارش نشست؛ به صورتش نگاهی کرد؛ اشک در چشمان سارا حلقه زده بود. زینب دستانش را گشود و او را به آغوش کشید. گریه به سارا مهلت نداد و صدای هق هقش بلند شد. زینب با مهربانی اورا نوازش می کرد و می گفت: عزیزم خدا تورا دوست دارد شاید بیشتر از من ، شاید تورا از چیزی از خطری اینگونه محافظت کرده، او حتما تورا دوست دارد.  این اتفاق کوچک و همدلی زینب چنان در روحیه سارا اثر مثبتی گذاشت که پدر و مادر سارا نیز به خوبی آنرا احساس می کردند لذا نحوه برخورد آنها نیز کم کم با زینب تغییر کرد و از یک برخورد خشک رسمی به یک برخورد محترمانه دوستانه مبدل گشت . 
اکنون زینب و سارا خیلی به هم نزدیک شده بودند . این رابطه نزدیک زینب را برآن داشت تا از سارا بخواهد او هم نماز بخواند . سارا از پیشنهاد زینب کمی تعجب کرد و لذا پاسخ خود را به وقت دیگری موکول نمود. سارا گفت حالا من یک پیشنهاد برای تو دارم؛ پسر عموی من هر سال از آلمان به ایران می آید و چند روزی پیش ما می ماند در این چند روز همه دوستان و نزدیکان در خانه ما  دور هم جمع می شوند  و خوش می گذرانند  تو هم شبها بمان و در این مجالس شرکت کن . زینب گفت اگر تو پیشنهاد مرا قبول کنی من هم قول می دهم یک شب در  مهمانی شما شرکت کنم . سارا کمی فکر کرد و پاسخ مثبت داد . سپس گفت: کدام شب می آیی ؟ زینب گفت : شب اول . سارا هم گفت : من هم از فردا نماز می خوانم . هفته بعد داریوش پسر عموی سارا به ایران آمد و قرار شد از شب بعد مجالس مهمانی برقرار شود  . روزی که داریوش از آلمان آمد، زینب بخاطر امتحان دانشگاه نتوانست به خانه سارا برود لذا آندو همدیگر را ندیدند .
شب اول مهمانی شب تازه شدن دیدارها و محفل خیلی شلوغ بود. مهمانان در کنار یکدیگر ایستاده و احوالپرسی و تعارفات معمول را انجام می دادند . سارا از عصر منتظر زینب بود، او دیر کرده بود . با اینکه همه نزدیکان و دوستان بعد از مدتها به دیدار سارا آمده بودند اما سارا، بودن زینب را می خواست  . حدود یک ساعت پس از آغاز مهمانی زینب وارد شد. او خیلی بی سر و صدا به اتاق مخصوص خودش رفت کیف و وسایلش را گذاشت و بدون اینکه در وضع ظاهری اش تغییری بدهد وارد مجلس شد و به سمت سارا رفت. وقتی به او رسید اورا بوسید و ازاینکه  بخاطر ترافیک  دیر کرده عذرخواهی کرد . زینب در ابتدای ورود به وضع مجلس چندان توجهی نکرده بود اما الان که با دقت به آن می نگریست دلش گرفت. وضع ظاهری زنان و دختران برایش خوشایند نبود. اما بخاطر قولی که به سارا داده بود صبر کرد؛ چیزی در دلش گواهی یک تغییر را می داد. برای دور شدن از فضای مجلس به آن حالت خاص خود توجه کرد. حالتی که همه ظواهر جلو چشمش رنگ می باختند و او، آرام می گرفت . زینب در حس خود غرق بود که سارا با صدایی نسبتا بلند توجه همه را به خود جلب کرد . او گفت : دوستان و عزیزان! ازاینکه به منزل و مجلس ما آمده اید خیلی خوشوقتم الان می خواهم دوست جدید و بسیار عزیزم را به همه معرفی کنم . مجلس ساکت شد . مهمانان از وسط سالن به گوشه رفتند و هریک جایی برای نشستن یا ایستادن پیدا کردند .  وقتی همه سر جای خود ثابت شدند. سارا  در حالیکه با دست راستش ساعد دست چپ زینب را گرفته بود گفت : دوست بسیار عزیز من "زینب" . همه به زینب نگاه کردند آنها با خود فکر کردنداین دختر محجبه که خیلی مطمئن و با وقار کنار سارا ایستاده از کجا آمد؟ و چطور سارا با چنین دختری دوست شده است.
داریوش که جوانی جسور و بی مبالات بود با حالتی شبیه رقص خود را به وسط سالن رساند و قهقهه ای بلند سر داد؛ ایستاد و پشت به سارا و رو به مهمانها با لحنی که سعی در خندان دیگران داشت گفت : دختر عموی ما پیشرفت کرده دوستان جدید اما عتیقه پیدا کرده . بعضی ها خندیدند. پدر سارا که می دانست اگر سخنان داریوش ادامه پیدا کند کار بجای بدی می کشد به او نزدیک شد و دستش را روی دوش او گذاشت و سخنانش را قطع کرد و با احترام  گفت : خانم زینب سالاری پرستار جدید و دوست سارای عزیز ماست من خواهش می کنم دوستان به گپ و گفت خود ادامه دهند . اما داریوش که فکر می کرد بهانه تازه ای دستش آمده باز توجه همه را به خود جلب کرد. او رو به عموی خود و با صدای بلند طوری که همه بشنوند گفت : عموجان چی می شد این چند شب  ایشان را از کار مرخص می کردید تا ما در حال و هوای خود باشیم و چیزی خاطرمان را مکدر نکند؟ سارا که داشت حرفها را گوش می داد تحملش تمام شدو با لحنی که بوی خشم می داد رو به داریوش گفت : پسر عمو شمامهمان ما هستید بهتر است احترام یکدیگر را حفظ کنیم. زینب این شبها مرخص است من او را با اصرار به این مهمانی دعوت کرده ام ، عزیزترین مهمان من زینب است. داریوش از حرفهای سارا خیلی تعجب کرد. او که نمی توانست حرفهای سارا را بپذیرد با صدای تمسخر آمیزی وی را مخاطب ساخت و گفت : دختر عموی عزیز می توانم بپرسم چطور یک تازه وارد از همه برایت عزیزتر شده ؟ همه این پرنسس های کلاس بالا ، سالهاست که با شما آشنایی و دوستی دارند . سارا روحیه قوی نداشت و نمی توانست جسارتهای دامنه دار داریوش را تحمل کند لذا اشک از گوشه چشمهانش جاری شد و در حالیکه صدایش می لرزید گفت : شما تنها سالی یک بار آن هم برای خوش گذرانی پیش ما می آیید اما زینب هر روز همنشین و مانوس من است او به من امید و زندگی دوباره داد. داریوش باز هم به جسارت های خود ادامه داد و گفت : ولی او پرستار شماست بابت آمدنش پول می گیرد کافی است یک روزبه او پول ندهید تا ببینید آیا باز هم می آید ؟ حرف  داریوش تمام نشده بود که صدایی مهیب و تکانی سخت تمام سالن و ساختمان را به لرزه درآورد. همه دستپاچه و هراسان به سمت در خروجی سالن دویدند و سعی داشتند هرچه زودتر و قبل از دیگران خود را به حیاط منزل برسانند. بعضی به زمین خوردند ولی کسی دستشان را نگرفت پس خود بلند شده و فرار کردند. خرد شدن شیشه ها در اثر زمین لرزه بر ترس آنها می افزود و انگیزه نجات جان را به اوج می رساند . بالاخره همه خودرا به حیاط آن خانه بزرگ رساندند وکنار هم جمع شدند بچه ها به آغوش پدر و مادرشان پناه آورده و زنان، خود را به همسرانشان نزدیکتر می کردند. دست و پای همه می لرزید. انگار که موعد مرگشان رسیده بود. در این غوغا پدر سارا مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد فریاد زد : دخترم سارا !؟ سارا کجاست ؟ اورا فراموش کردیم. خواست به سمت ساختمان ویلا بدود که لرزه ای سبک اورا ترساند و از رفتن باز داشت. مادر سارا هم که قدمی به جلو گذاشته بود متوقف شد. آن دو عاجزانه سارا را صدا می زدند و بقیه مات و مبهوت ایستاده و تماشا می کردند .همه می دانستند او بدون کمک دیگران نمی تواند از جای خودش حرکت کند وجانش را نجات دهد . 
لرزش ها تمام شد اما ترس افراد هنوز فروکش نکرده بود. در همین هنگام و در حالیکه همه به ساختمان نگاه می کردند، از میان گرد و غبار و نور ضعیفی که از در سالن به فضای تاریک حیاط می تابید قامت خمیده ای که کسی را بر دوش گرفته بود و آهسته به سمت حیاط می آمد نمایان شد . هنوز به سرپله ها نرسیده بود که به زانو نشست و کسی را که به دوش می کشید آهسته بر زمین گذاشت و صدا زد : ساراجان! ساراجان! می شنوی؟ منم زینب عزیزم! همگان از دیدن این صحنه حیرت زده شده بودند. مخصوصا داریوش که اصلا نمی توانست آنرا را درک و باور کند. او نمی دانست چطور ممکن است در این لحظات وحشت آفرین، کسی به فکر دیگری باشد . زینب کیست ؟ او چگونه انسانی است ؟ چقدر سارا را دوست داشت که بخاطر او جانش را به خطر انداخت. این وظیفه شناسی بود یا محبت؟
چند روز بعد زینب کنار تخت سارا در حال نماز خواندن بود اما تخت سارا برگردانده شده بود تا سر او به سمت پنجره و محل غروب خورشید باشد . او نیز با زینب روی تخت خودش نماز می خواند. نگاهی به غروب و نگاهی به زینب که کمی جلوتر از او همچون سروی خمیده ایستاده بود می انداخت. از این صحنه صدایش لرزان و اشکش جاری می شد. حسی آشنا که سالها آنرا تمنا می کرد به درون قلبش دوید وسپس تمام وجودش را فراگرفت. او اکنون کاملا به جواب سوال خود رسیده بود. حرف های زینب یادش آمد : "عزیزم خدا تو را دوست دارد شاید بخاطر چیزی تو را محافظت کرده است" . چهره برافروخته سارا اکنون زیباتر از همیشه بود. پایان
ح. توانا
 
Shake all but the fear people had not subsided yet. . Sarajan! do you hear? Zainab me baby! Everyone was stunned to see this scene. Especially that Darius could not really understand it and believe. He did not know how is it possible in these moments of terror, someone to think of others. Who is she? How is he human? How Sarah liked that because he risked his life. It was loyalty or love?
A few days later she was praying beside the bed Sara bed Sara had returned to his head toward the window and the sun is setting. He also prays Zainab herself on the bed. Take a look at the sunset and a little ahead of her as she stood bent threw survey. His voice trembling and tears flowed from this scene. Ashna had been pleading for years it ran, then all being swept into the heart. He was now quite answer your question. He remembered the words of Zainab: "Dear God loves you because of something you might be protected." Sarah flushed face was now more beautiful than ever. End
 


کد مطلب : 2170               بازدید از مطلب: 204
ارسال اين مطلب به دوستان
ارسال اين مطلب به دوستان
دريافت فايل مطلب
دريافت فايل مطلب
نسخه قابل چاپ
نسخه قابل چاپ

 [0 نظر]



نام شما :
آدرس سایت یا وبلاگ:
http://
آدرس ايميل :
نظر شما :
کد امنیتی:
  

  یادداشت  
 یادداشت
لیست عناوین و مقالات
 
نظام آفرینش
درآمدی بر فقه نوین
نقد فیلم لوسی
عوامل حیات و نابودی جامعه
نامه ای به دوستان طلبه حجره نشین
حیات برین در سایه سار دین
نحوه بیانات قرآن کریم در معارف
زیبایی های اخلاقی در صحنه کربلا
معانی زیبایی کربلا از منظر حضرت زینب علیها سلام
پرسشهای عاشورایی
پرسشهای عاشورایی
محبت ، تهدید و فرصت
شعر محرم
خاطرات جالب
تزکیه و تعالی
انقلاب اخلاقی در ظهور
بزرگترین عید اسلامی
علت عدم خستگی از تکرار نماز
رابطه فاجعه منا و قضا و قدر
ترسناکترین نشانه های ظهور ، نشانه های ظهور ، ظهور
 

  تبلیغات  
  اوقات شرعي  

درباره ما  ارتباط با ما  |  آمار بازدیدکنندگان |  جستجو  |  فید مطالب

استفاده از کلیه مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.

طراح : شرکت گذرگاه وارثان لارستان‬