یکشنبه 28 آبان 1396
جملات قصار:
امام رضا (علیه السلام) :دانش گنجینه های با ارزشی است و کلیدهای آن پرسش است پس بپرسید خدایتان رحمت کند.                        امام صادق (ع) می فرمایند : سوال کلید گنج دانش است                        امیر المومنین علی (علیه السلام) : هرکس با خردمندان مشورت کند از پرتوی خردها روشنایی می گیرد .                       
  مقالات  


  پیگیری سوالات  

 کد رهگیری:



  ورود  
نام کاربری :   
کلمه عبور :   



به خاطر بسپار
[عضویت]
  ذکر ایام هفته  



  چه طولانی شده غیبت!!  

  سخنان نورانی  

زمان انتشار: 11 مهر 1394   15:51:17

خنجری از نور

داستان کوتاه تخیلی خنجری از نور

در قرارگاه لشکر همه به استقبال سردار و همراهانش می آیند . مشاور سردار ، سهیل با آن سر و روی سپید و چهره جذابش جلو می آید و لبخند زنان سردار را به آغوش می کشد و می گوید : نگرانتان بودیم سردار ، نمی دانستیم در کدام جبهه درگیر هستید وگرنه به یاری می آمدیم .
 
خنجری از نور
 روز اول
سردار با ضربه ای سهمگین فرمانده دشمن را به آن درخت می کوبد و شمشیر را بالا می آورد تا گردنش را بزند که ناگهان برقی در جانش صحنه ای را جلوه گر می سازد . فرمانده دشمن را می بیند که کودکی تازه متولد شده را  در آغوش دارد . کودکی زیبا و دلرباست . دختری است . صحنه عوض می شود . دختر بزرگ شده است و لباس رزم پوشیده و در صف مومنان ایستاده است . او دختری خواهد داشت که از اهل ایمان خواهد بود . همه این صحنه ها به سرعت برق از جلو چشم او می گذرد و تصمیم سردار  را عوض می کند . قدرت و سرعت ضربه را کاهش می دهد و بر ران فرمانده دشمن می کوبد . از پای او خون فواره می زند . سردار از او رو بر می گرداند و باز می گردد . رسول به سردار نزدیک می شود در حالیکه سر و صورتش پر از خون دشمنانی است که کشته . با تعجب می پرسد : قربان چرا اورا نکشتید ؟ پاسخ می دهد : مامور نبودم . و باز می پرسد : او دشمن سرسخت ما بود . دهها تن از ما را تار و مار کرده است . سردار به مسیرش ادامه می دهد و می گوید : رانش را زخم زدم دیگر نخواهد توانست مثل گذشته بجنگد از مبارزه کناره می گیرد . دست بر زین اسب می گذارد و سوار می شود . نگاهی به چهره متعجب رسول می کند و می یابد که مساله برایش هنوز حل نشده است . به افق نظر می افکند و می گوید : از او فرزند مومنه ای متولد خواهد شد . مشیت الهی چنین است . ما پدر مومنان را نمی کشیم و به اسب هی می زند و حرکت می کند .
در قرارگاه لشکر همه به استقبال سردار و همراهانش می آیند . مشاور سردار ، سهیل با آن سر و روی سپید و چهره جذابش جلو می آید و لبخند زنان سردار را به آغوش می کشد و می گوید : نگرانتان بودیم سردار ، نمی دانستیم در کدام جبهه درگیر هستید وگرنه به یاری می آمدیم . از آغوش سردار جدا می شود و با دستان کشیده اش محمود را نشان می دهد و با افتخار می گوید : اما سردار زاده ما را به یاد شما می انداز او  چیزی از پدر خود کم ندارد . جنگاوری او مایه مباهات همگان است . محمود جلو می آید و پدر را در آغوش می کشد .محمود تنها پسر سردار و بسیار ورزیده و با هوش است . در چهره اش صلابت و مهربانی به هم آمیخته و جذابش کرده است . چهره  او بیشتر به پدرش شبیه است تا هرکس دیگر .   
همه به سوی چادر فرماندهی حرکت می کنند . فرماندهان دور نقشه ای که در وسط چادر افتاده گرد می آیند . محمود گزارش می دهد . ما به یاری خدای متعال دشمن را در جناح چپ به عقب راندیم یعنی در حقیقت فراریشان دادیم و بعید می دانم دیگر باز گردند . سردار با شادی و شعف می گوید : سبحان الله آفرین بر شما و خود ادامه می دهد ما هم به مدد الهی اکثر نیروهای دشمن را در جناح راست از دم تیغ گذراندیم و چیزی از آنها نمانده که بخواهند دوباره به ما یورش آورند . فقط قلب دشمن مانده که هنوز در حال تپیدن است . در همین هنگام سربازی به داخل می آید و دهان در گوش سردار می گذارد و چیزی می گوید و می رود . سردار به فرماندهان نگاهی میکند و می گوید خبر آورده اند که از قلب دشمن نیروی بیشماری سرازیر شده است . جوانمردان آماده باشید که نوبت کارزار بزرگ فرا رسید . بر خدا توکل کنید و به یاری و مدد او دل ببندید و از او استواری طلب کنید .
قرارگاه در اندک مدتی جمع می شود و نیروها با سرعت حرکت می کنند . لشکر از جنگل خارج می شود و در دشتی بزرگ پای می گذارد . دشت در دامنه کوهی بلند است . قرارگاه دشمن جای در دل آن جای گرفته است .
لشکر مسیر سربالایی تپه ای را پشت سر می گذارند . به بالای تپه که می رسند تپه ای بزرگتر در پیش رو ، رخ نمایان می کند . بر فراز آن انبوه لشکریان دشمن دیده می شود . 
فرمانده تنومند دشمن با اسب سیاه بزرگ خود در میان صف لشکریانش کاملا نمایان است . لحظاتی می گذرد و تمام لشکر سردار به بالای تپه می رسند . همه خسته اند . اما فرصتی برای استراحت نیست و همه چیز به تصمیم دشمن بستگی دارد .  صدای باد تنها صدایی است که گوشها را می خراشد . فرمانده دشمن فریادی بر می آورد و از میانه صف لشکریان خود خارج می شود و تا نیمه تپه پایین می آید . سپس می ایستد و می گوید : سردار ! تا به حال بخت یارت بوده . جناح چپ و راست لشکرم را تار و مار کردی اما این پایان پیروزیهای توست . بنابر این می خواهم خودم آغازگر شکست تو باشم . می خواهم زیر ضربه شمشیر خودم کشته شوی . بیا بیا بالا.
فرماندهان سردار به او نگاه می کنند . سردار سرش را پایین انداخته و زیر لب چیزی می گوید . انگار که هیچ سخنان فرمانده دشمن را نشنیده است . لحظاتی بیش نمی گذرد که فریاد بلند الله اکبر سردار پهنای دشت را پر می کند . اسب سردار از جا می جهد و به سمت فرمانده دشمن رهسپار می گردد . رنگ اسب و لباس سردار بر عکس دشمن سفید است و کاملا اورا از دشمنش متمایز می کند .
حال دو فرمانده بزرگ در مقابل هم قرار گرفته اند . عمور فرمانده تنومند و عبوس دشمن یکسو و سردار با چهره جذاب و مصممش در سوی دیگر . لحظاتی به همدیگر نگاه می کنند . ناگاه باز برقی به دل سردار می افتد و صحنه ای را می بیند که عمور بر زمین افتاده و او خشمگین بالای سرش ایستاده است . سردار لب به سخن می گشاید . تو و لشکریانت را به دین حق دعوت می کنم . اگر دین حق را بپذیرید و هم کیش ما شوید جانتان در امان و سرزمینهایتان سالم خواهد بود . عمور پوزخندی می زند و می گوید : عجله کردی چون همین پیشنهاد را من میخواستم به شما دهم با این تفاوت که تو و فرماندهانت در امان نیستید . سردار با لحنی مهربان می گوید : ای عمور این پیشنهاد را بپذیر پیش از آنکه دیر شود . عمور قهقهه ای می زند و می گوید : فکر نمی کردم چنین زبون شوی که بخواهی با صدایی نرم مرا به تسلیم دعوت کنی . در این هنگام صدای اذان از لشکر سردار بلند می شود . هنگامه نماز ظهر فرا رسیده است . سردار به پشت سر نگاهی میکند و سپس به عمور می گوید : وقت نماز و عبادت من و لشکریانم است برای ادای تکلیف دقایقی مهلت می خواهم . عمور نیش خندی می زند و می گوید : شنیده ام شما معتقدید با مردن به سوی خدایتان باز می گردید پس برای عبادت عجله مکن چون می خواهم تورا به نزد خدایت بفرستم و به ناگاه دست به قبضه شمشیر می برد و ضربه ای سهمگین به سوی سردار حواله می کند . سردار غافلگیر می شود ولی سریع سپرش را جلو می آورد . ضربه سنگین عمور سردار را از بالای اسب به پایین می اندازد . سردار خود را نمی بازد همین که بر زمین می افتد شمشیرش را کشیده و با تمام قدرت به پای اسب عمور می کوبد و بلافاصله پاهای اسب قطع شده و عمور با وزن سنگینش از بالای اسب فرو می ریزد . اما بلافاصله عمور خود را جمع می کند و سرپا می ایستد سردار نیز بلند شده و در برابرش قرار می گیرد . ضربه سهمگین عمور بخشی از سپر سردار را دریده و به کتف او زخم زده و اکنون خون لباس سپیدش را گلگون کرده است . سپاهیان در دو طرف ، قد کشیده اند تا مبارزه  فرماندهان خود را ببینند . همه نگران اند . سرانجام کار معلوم نیست . در همین لحظه سردار به عمور می گوید : پشت سرت چیست ؟ عمور یک لحظه به پشت سرش نگاه می کند و همین یک لحظه برای سردار کافی است تا با ضربه ای محکم پای عمور را از زانو قطع کند . عمور با فریادی گوش خراش بر زمین می خورد . سردار مهلت نمی دهد و خود را بالای بدن پرحجم عمور می رساند . شمشیرش را بالا می آورد تا با ضربه ای کارش را تمام کند که او به صورت سردار آب دهان می اندازد . دست و شمشیر سردار در آسمان متوقف می شود و سپس آهسته پایین می آید . سردار خود را عقب می کشد و صورتش را پاک می کند چهره اش از عصبانیت قرمز می شود . عمور با خشم فریاد می زند : فریبم دادی . سردار در حالی که سعی می کند کلامش را کنترل کند می گوید : من فقط از تو یک سوال کردم تو ، خودت را فریب دادی . دغلکار تویی که در میان سخن گفتن به ناگاه شمشیر می کشی . عمور نفس عمیقی می کشد . درد تمام وجودش را فراگرفته . می داند که دیگر کارش تمام است پس می گوید : حال دیگر کار را تمام کن . تورا سرداری بزرگ می دانم از اینکه به دست همچون تویی کشته شوم شرمگین نیستم . 
کشته شدن عمور پایانی بر انگیزه لشکریان او برای جنگیدن است . عده ای از فرماندهان و بزرگان کشور عموریان به سمت سردار می آیند و تسلیم شدن خود و کشورشان را اعلام می کنند . سردار در حالی به سخنان آنها گوش فرا می دهد که طبیب لشکر در حال مداوای زخم کتف اوست . سخنانشان را می پذیرد و هیاتی را برای انجام امور لازم با آنان همراه می سازد تا نوردین الهی را در کشور عموریان بیفشاند . 
لشکر اسلام در پهنه دشت آرام گرفته و صدایی جز شیهه گاه بگاه اسبی به گوش نمی رسد . خستگی یک روز جنگ خواب سنگینی را به آنان تحمیل کرده است . اما سردار خواب ندارد . شب سردار روز روشن حیرت است . رسول با اجازه به چادر فرماندهش وارد میشود و سردار را در حال قدم زدن می بیند . می پرسد : قربان بعد این همه جنگ و خستگی خواب به چشمانتان نیامده ؟ نکند نگران چیزی هستید ؟ سردار می ایستد و نگاهی مهربان به رسول می افکند و می گوید : وقتی دنیا خلوت می شود شور و غوغایی در دلم بپا میشود .  او مرا می خواندو من حیران و سرگردان میشود . محبتش جانم را می سوزاند با چنین شعله ای خواب چگونه ای رسول ؟!
اشک در چشمان رسول حلقه می زند . سردار را همچون جوان تازه دامادی می یابد که در حرارت وصل عروسش می گدازد . از چادر خارج می شود  و در گوشه ای می نشیند . به آسمان نگاه می کند . ستارگان آسمان آنشب درخشنده ترند . شاید آنها هم پیروزی لشکر حق را جشن گرفته اند . لحظاتی بعد سردار از چادرش خارج می شود و سر به دشت می گذارد .  هق هق واخورده اش به گوش بیدارانی همچون رسول می رسد . ساعتی هق هق ادامه دارد و به ناگاه صیحه ای و بعد سکوت . رسول نگران می شود و  از جای بر می خیزد . به سمت محل صیحه سردار می دود . هنوز زیاد دور نشده است که صدایی او را باز می دارد . صدا صدای محمود است . می گوید : رسول نگران نباش پدر هرشب اینگونه است . رسول باز می گردد و خود را به جلو چادر محمود می رساند و می گوید : ولی ممکن است آسیبی به سردار رسیده باشد . محمود با لحنی مهربان پاسخ می دهد : نگران نباش برو استراحت کن او سردار خداست . 
      
روز دوم
 لشکر پیروز اسلام با شادی و هلهله مردم شهر وارد می شود . پدران و مادران و فرزندان ، جنگاوران دلیر را به آغوش می کشند و اشک شوق می ریزند . زهرا همسر سردار در میان گروهی از زنان به تماشای شادی مردم مشغول است و نگاهش سردار را دنبال می کند . سرداری که پیش از همه می رود و پس از همه می آید . سردار در میان اسبهای خالی از زین و سربازی است که سوارانش به شهادت رسیده اند . تنها دیدن اوست که مرهمی بر داغ بازماندگان است . کودکان سواران شهید آماده اند که پدر باعظمت خود را در آغوش بکشند . همه بسویش می دوند . او با لبخند و اشک آنها را در آغوش می کشد . و اینجا زهراست که باید با زنان همراهش حلقه محبت را تکمیل کنند . آنان نیز به صحنه می آیند و با محبتی ژرف کودکان را در آغوش می فشارند شاید که اندکی  از رنج ندیدن پدرانشان کاسته شود . 
همه بازماندگان جنگاوران شهید آنروز مهمان سردارند . او باید تمامی روز بازگشت را به دلداری دادن به پدران و مادران و همسران شهید مشغول باشد . از سلحشوری جنگاوران و از ایثار و فداکاری آنها می گوید . از لحظه تیر خوردن یا هنگام فرو افتادنشان از اسب می گوید و آهسته آهسته اشک می ریزد . مثل اینکه فرزندان خودش شهید شده اند و از پاداش الهی برای شهیدان و جایگاه باعظمتشان در نزد خدا می گوید . کلامش زیبا و دلنشین است و داغ دل را می کاهد و آرام می کند . چنان از زنده بودن حقیقت شهدا سخن می گوید مثل که همان لحظه با ایشان نشسته است . وچه بسا نشسته است . سهم زهرا از روز بازگشت اندک تلاقی است که بین نگاه او و سردار اتفاق می افتد . او می داند که روز بازگشت روز خدمت به مسوولیت سنگین روحی همسرش است . او مدیریت غذا پختن و آماده کردن اسباب آسایش میهمانان را برعهده دارد . سردار این روز به زهرا لبخند نمی زند نکند دل همسر شهیدی را غمگین سازد . مانند آنستکه زهرا هم روز اول همسری شهید دارد .  
نزدیک ظهر است که به سردار خبری می رسد . خبر رسان ناشناخته است . مردم او را خیلی کم می بینند و نمی دانند کیست ؟ سردار در اندیشه فرو می رود . مثل اینکه باید کار مهمی انجام دهد . 
صدای اذان بلند می شود . سردار از میان بچه ها و پیرمردان و پیر زنان بر می خیزد و به سوی حوض کوچک وسط حیاط می رود . وضویی کامل می گیرد و به سمت مسجد که همان نزدیکی هاست حرکت می کند . زمان زیادی نمی گذرد که مسجد از جمعیت پر و نماز با شکوه همیشگی اش برگزار می شود . نوای آهسته ذکر خدا همچون وزش نسیمی دلنواز جانها را می نوازد و همه را حیاتی دوباره و قوتی بیشتر از پیش عطا می کند . 
بعد از نماز سردار رو به سمت جماعت می ایستد . خدای را حمد و ستایش می کند و بر رسول اعظم درود و سلام می فرستد .خدای را بواسطه نصرت و و یاریش سپاس می گوید و از همگان تشکر می کند . از خانواده های شهدا بطور خاص تشکر و دلجویی می کند . نمازگزاران را به پرهیزکاری و تلاش دعوت می کند و به بیداری و هوشیاری در برابر دشمن فرا میخواند . انجام وظیفه را در همه ابعاد مورد تاکید قرار می دهد و کلامش را با حمد و ستایش دوباره پایان می بخشد .
جمعیت به خانه های خود می روند . سردار در اتاق خود در حال پوشیدن لباس رزم است که محمود با اذن او وارد میشود . محمود از پوشیدن رزم جامه تعجب می کند و می گوید : پدرجان چرا رزم جامه می پوشید ؟ مگر جنگی در راه است . سردار محمود را به آغوش می کشد و می گوید : آری اما نه برای همه بلکه فقط برای من . مکتوم برایم خبر آورده که دیوان در حال آماده شدن برای شورش اند . این قوم را کسی جز تو و من توان مبارزه نیست . می دانی که اسباب عادی بکار جنگ با اینان نمی آید و این راز را باید نگه داشت . مردم از دشمنی که نمی بینند و نمی شناسند بسان مرگ می ترسند . تو جانشین من در این قومی . به اموراتشان رسیدگی کن . به آنها بگو برای امری ضروری از شهر خارج شده ام و به یاری خدا بزودی باز می گردم . 
هنگامی که همگان مشغول خوردن غذا و استراحت اند سردار از محمود خداحافظمی می کند . محمود دور شدن سردار بزرگ را به نظاره می نشیند و دلش را آنجا جا می گذارد . هیچ فرزندی چنین پدرش را دوست نداشته است و هیچ فرزندی چنین فرمانبردار پدر نبوده است . 
سردار بر سر چاهی در دره ای عمیق می ایستد . دره ای دهشتناک و سرزمینی مخوف است . سکوت دره به فریاد مرگ شبیه است . سردار طنابی از خورجین اسب خارج می کند و به سنگی بزرگ می بندد سپس به دور کمرش پیچیده و گره می زند . لحظه ای تامل می کند و با توجه کامل کلماتی را بر زبان می راند و سپس وارد چاه می شود . 
دقایقی بعد سردار به ته چاه می رسد . دهلیزی نمایان می شود . طناب را از کمر می گشاید و در آن دهلیز قدم می گذارد . هرچه جلوتر می رود دهلیز بزرگتر می شود تا جایی که به یک فضای بسیار بزرگ منتهی می گردد . همه جا تاریک است . سردار با خود مشعلی ندارد . مثل اینکه برای دیدن نیازی به مشعل ندارد . فضای بزرگ هرچند تاریک است اما از حضوری دلهره آور  پر است . لحظاتی می گذرد . صدایی آهسته با لحنی تمسخر آمیز می گوید : چگونه به اینجا رسیدی ؟ آنهمه طلسم را چگونه شکستی ؟ به جایی خطرناک قدم گذاشته ای . جایی که هیچ آدمی جرات حضور در آن را ندارد . می شناسمت .  به تو می گویند سردار بزرگ . اما هر بزرگی اینجا کوچک است . 
سردار آرام و مطمئن به سخنان فرد ناشناس گوش می دهد . ناشناس می خواهد سخنرانی کند و شرایطی را فراهم آورد که سردار با صدای بلند خود سخنانش را قطع می کند : با نام خدای مقتدر قهار ، بس است! این همه رجز مخوان . آنکس که مرا تا به اینجا آورد تا پیروزی هم می برد . می بینم که لشکریانت را مهیا ساخته ای و به ناجوانمردی قصد تهاجم داری . دیوان به خود جرات این کار را نمی داده اند مگر اینکه از سوی خدا ماموری آنها را سرکوب کرده و من کمتر از گذشتگان خود نیستم و تو برتر از گذشتگان خود نیستی حال از آن سنگ فرود آی تا با هم به جوانمردی مبارزه کنیم . اگر تو پیروز گشتی جهان از آن تو و اگر من پیروز شدم فرمان الهی بر شما جاری خواهد شد . 
ناگهان همه جا روشن می شود . فضا بسیار بزرگ و عمیق است  . انتهایش دیده نمی شود و تمام آنرا صفوف موجودات وحشتناک پر کرده اند . از کف زمین تا سقف دهلیز بزرگ را  انواع و اقسام موجودات ناشناخته با اندامی دلهره آور پر کرده است  . اما سردار از دیدن این صحنه مخوف هیچ ترس و لرزی در دل و اندامش را نمی یابد  . مثل اینکه در همه عمر با آنها آشنا بوده و به ایشان انس گرفته بوده است . 
بر روی سنگ بزرگ مقابل موجودی شگفت آور با چندین دست و چندین چشم و چندین پا فرود می آید و با فاصله ای در مقابل سردار میایستد . قدش تا سه برابر قد سردار می رسید . به دور خود چرخی میزند . رو به لشکریانش کرده و با صدای مسخره ای میگوید  . با کدام چشم نگاهش کنم و با کدام دست بکشم و با کدام پا له کنم ؟ صدای قهقهه لشکریانش فضا را به لرزه درمی آورد . سپس به سمت سردار بازمی گردد و میگوید : من از گذشتگانم قویترم هرچند می دانم تو هم از گذشتگانت قوی تری اما اینجا دیگر کار تمام است حتی جسدت هم از این دهلیز خارج نخواهد شد . سردار با اطمینان پاسخ می دهد : به من آموخته شده که دیوان هیچگاه بر بشر مسلط نخواهند شد پس خیال خام مکن و تسلیم فرمان خدا شو پیش از آنکه آخرین نفسهایت را بکشی . دیو پوزخندی میزند و میگوید : بس است آماده نبرد شو . از پشت سر خویش گرزی بزرگ خارج می سازد و بلند می کند تا بسوی سردار پرتاب نماید اما هنوز دستانش کاملا بلند نشده بود که سردار با حرکتی خارق العاده نیزه اش را به سمت او پرتاب می کند. نیزه  با سرعتی باور نکردنی سینه دیو رامی درد و از پشتش خارج می شود . لحظاتی چند دست دیو در آسمان متوقف شده و سپس با صدایی مهیب به زمین فرو میافتد . سکوت مرگباری فضای دهلیز را فرا مگیردف .  صفوف دیوان ناگهان حرکتی میکند و عقب میرود .  راهی از میانشان گشوده میشود . دیوی جوان که زنجیر بر دست و پایش است جلو می آید و در مقابل سردار ایستاده ، تعظیم می کند . سردار می گوید من خدا نیستم که تعظیمم کنی  اما میخواهی بگویم کیستی ؟ تو فرزند فرمانروای دیوان هستی . با پدرت در مورد حمله به آدمیان مخالف بودی او هم تورا به زنجیر کشید .خون شگفتی در چهره دیو جوان می دود اما پیش از آنکه چیزی بگوید  سردار دستش را جلو میبرد و زنجیرها را همچون طنابی پوسیده پاره میکند سپس دست اورامیگیرد و چند قدمی بسوی صف دیوان حرکت مینماید و آنگاه میایستد . باصدای بلند دیوان را مخاطب می سازد : فرمانروای طغیانگر شما کشته شد. این را که می بینید فرزند حاکم  شماست آیا اورا به فرمانروایی خود می پذیرید ؟
از میان صف دیوان دیوی سالخورده خارج میشود و نزدیک می آید و اجازه سخن می خواهد . سردار اجازه می دهد . او با صدایی نحیف میگوید : در میان ما دیوان سنت چنین است که پس از هر فرمانروایی فرزند ارشدش به حکومت برسد . فرمانروای ما پسری جز این پسرجوان نداشت پس تنها او می تواند فرمانروای ما باشد . سردار می گوید : پس فرمانروای شما این است . سپس رو به دیو جوان می کند و می گوید : تو چه می گویی ؟ دین حق و فرمان الهی را درباره دیوان می پذیری ؟ دیو جواب پاسخ می دهد : آری می پذیرم . لبخندی بر لبان سردار می نشیند و ادامه می دهد : پس من تورا بر دیوان حاکم می کنم تا به فرمان خدا بر آنها حکومت برانی . فرمانروایی دلسوز و عادل باش ، طاغیان را عقوبت کن و دین خدا را در میان قومت رواج ده .  سپس دیو جوان را در آغوش می کشد . دیو جوان در حالیکه اشک می ریزد با صدای بلند فریاد می زد : گواهی می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست ...
وقتی سردار از سرزمین مخوف دیوان خارج می شد خورشید در حال غروب بود و او می بایست در فراز آن کوههای بلند به سمت قبله جان نمازی عاشقانه می خواند . 
وقتی سردار به شهر خود می رسد تاریکی شب شهر را پوشانده است . او می داند که شبانه نمی توان به خانه وارد شد . در گوشه از میدان شهر سکویی صاف قرار داد . اسبش را در کنار آن می بندد و خود ، روی سکو به نماز می ایستد . نماز او دل شهر را آرام می کند دلی که از رفتنش مضطرب بود . هنوز زمان زیادی از خواندن نمازش نمی گذرد که دستی مهربان دوشش را لمس می کند . بی آنکه باز گردد و صاحب دست را نگاه کند دستش را بر روی آن دست می گذارد . آری زهراست . او می داند شب بازگشت سردار به شهر در کجا به صبح می رسد . آمده تا همسر دلاور و مهربانش را به خانه ببرد . آهسته می گوید : فرمودند اگر شب از سفر بازگشتید به منزلتان وارد نشوید . آری چنین است اما شاید برای اهل منزلی که از نبود همسر و پدرشان خوابشان ببرد. نه من که در نبود تو چشمم میهمان بیداری است تا به صبح . سردار سرش را به مهربانی بر می گرداند و در حالیکه لبخندی بر لب دارد می گوید : نه می توان سفارش دین را حقیر  شمرد و نه تفسیر مهرآمیز تو را رد کرد اما حالا دیگر مانعی نیست . 
آندو بسوی خانه راه می افتند در حالیکه عطر محبت و مهر و صفا آنها را تا خانه مشایعت می کند . 
 
روز سوم
خورشید در حال طلوع  و سردار در حال حرکت است . حرکت بسوی آخرین منزلی که باید سری به آن بزند . خانه ای است کوچک در بیرون از شهر . خانه از آن پیرزنی است تنها با چند بز و گوسفند . امانتی اند از مردم در نزد او و او چوپان آنهاست . 
سردار  به خانه نزدیک میشود . پیرزن را می بیند که بر سکوی درب خانه خود نشسته و انتظار می کشد . تسبیحش در دستان و لبانش در حال ذکر است . سردار نزدیک می شود و سلام می کند . لبخندی بر لبان پیرزن می نشیند . از جای بر می خیزد و جوابی صاف و ساده به سلام سردار می دهد  . بینشان تعارفات معمول رد و بدل می شود . پیرزن می گوید : شنیدم دیروز صبح آمده اید . از اینکه خدای متعال پیروزی و فتح را نصیب شما کرد بسیار خرسندشدم . فرمانروایی عادل همچون شما شایسته است بر جهان حاکم باشد . سردار کیسه ای را در کنار پیرزن می گذارد و میگوید این برکت خداست از زمین خودمان تحفه ای تقدیم به شما . پیرزن خوشحال می شود و می گوید : ماموران حکومت شما به ما سر می زنند اما آمدن شما به کلبه حقیر ما چیز دیگری است تا چندین روز عطر حضور شما در این فضا باقی می ماند . این برکتی که از شما نصیب ما می شود بسیار پرقدرتر از چیزی است که از دیگران نصیب ما می گردد . 
سردار دقایقی را در کنار پیرزن می نشیند تا دلش آرام بگیرد . شوهر پیرزن از جنگاوران پیشین بوده است . در یکی از جنگها به شهادت رسیده . او بعد از شوهرش ازدواج نکرده و در این گوشه شهر تنها زندگی می کند . سردار گاهگاهی به او سر می زند و از محصول زمینهایش برایش ، بهره ای تعیین کرده است .
سردار پس از ملاقات با پیرزن به دار الحکومه می آید .اخبار زیادی از اطراف و اکناف در خصوص مسائل داخلی و خارجی آمده است که باید بشنود و رسیدگی کند . تا پیش از ظهر همه امور مربوطه را رتق و فتق می کند و به مسجد می رود . عده ای از دانشمندان و مردم در مسجد آمده اند تا از دریای علم و دانش او بهره مند شوند . پس از جلسه درس و علم ، ظهر و اذان فرا می رسد و نماز طبق معمول خوانده می شود . اما این نماز برای سردار نماز دیگرگونه ای است. شاید این حالت خبر از حادثه ای باشد .
پس از نماز همه به خانه می روند ولی سردار همچنان بر سفره  انس و الفت  نشسته است و دل نمی کند . وقتی از جا بر می خیزد تا به خانه برود تنها اوست که سکوت مسجد را با گامهایش می شکند . اما حالات معنوی سردار از عمق دریای ذکر به ساحل زمان حال باز نیامده و همچنان برقرار مانده است . او در و دیوار و زمین و آسمان را همچنان پر نور می یابد . خود را همچنان در خلوت این حقیقت یکتای پر شکوه می یابد . قدم بر می دارداما نه بر زمین بلکه بر پهنه ای از نور ،  عبور می کند اما نه از درب شبستان  بلکه از حصار گلستان صفا و صمیمیت . و ناگاه از گوشه این گلستان نوری به شدت می جهد و به سینه اش فرو می رود . عشقی سوزان سراپایش را فرا می گیرد و اورا ناتوان می کند . لحظه به لحظه خود را ضعیفتر و آن حقیقت برین را در تمام هستیش پر حضورتر می یابد . و اکنون دیگر اورا یارای ایستادن در مقابل هجوم بی امان انوار پرشدت او نیست . پس از پای می افتد و برزمین می غلطد . فریادی بلند می شود : سردار تمام شدی من پیروزم پیروزی جاودانه . 
فریاد بلند مهاجم عده ای را به حیاط مسجد باز می گرداند . سردار را بر درب شبستان  غوطه ور در خون می یابند . فریادها و شیون ها به آسمان می رود . مهاجم را که در حال فرار است دستگیر می کنند . او همچنان فریاد می زند : سردار را کشتم تمام کرد من پیروزم من پیروزم .
او سمهود فرزند عمور است . برای انتقام خون پدرشبانه بطور ناشناس به این شهر آمده ودر گوشه مسجد کمین کرده تا در فرصتی مناسب نقشه شیطانی اش را عملی سازد . سمهود وقتی دید سردار همچون از خودبیخودشدگان قدم برمی دارد فرصت را مناسب یافت و با خنجری سینه سردار را درید . 
 اما از آن سو ، از سوی سردار همه چیز جور دیگر بوده و هست . تا ابد نور و تا جاودانگی جهان مهر و عشق از آن خنجر نصیب او خواهد بود . 
زهرا نالان و محمود اشکبار است . کسی باور ندارد سردار بی رقیب جنگهای بزرگ چنین شهید شود . اما چه کسی جز زهرا و محمود می داند که بر او چه گذشت که چنین تسلیم شد . آری جز خنجری از نور نمی توانست اورا در برابر تهاجم مرگ تسلیم سازد . 
الحمدلله اولا و آخرا
ح. توانا
 
third day
Rising sun and Sardar moving. Move to last place that should set it off. Small house outside the city. The old woman's house is just a few goats and sheep. People have trust in him and he is their shepherd
Sardar is close to home. She sees that your front door and sat on the platform waiting. Tsbyhsh in the hands and lips are noted. Sardar is approaching and greeting. The old woman sits smile. It rises from the plain and simple answer to salute the commander. The usual pleasantries are exchanged between them. She says: I heard you came yesterday morning. That God gave you a very Khrsndshdm victory and conquest. Rule the world just like you deserve to govern. Sardar bags next to the old woman and says the blessing of God's gift of land dedicated ourselves to you. This is a blessing that you gave us a lot more powerful than that of others is upon us
Sardar old woman sits beside a few minutes to calm down his heart. She was the wife of former fighters. One was killed in wars. He later married her husband and lives alone in this corner of the city. General occasionally knocks her head and her fields of product, interest is determined
After meeting with the governor Sardar old woman comes with a lot of .akhbar around the internal and external issues that need to hear and deal. Before noon all the relevant matters to settle down and goes to the mosque. A number of scientists and people in the mosque have come to the sea of ​​knowledge will benefit him. After the lecture and science, noon and arrives Azan and prayers are read as usual. But it's a different prayer is a prayer for the prince. Maybe it's not an accident
After the prayer all go home, but the prince still sitting on the table familiarity and Dell does not. She gets up to go home only when he breaks the silence mosque by steps. But the spiritual leader of deep-sea scenarios are now open to the beach and still remains there. He and walls and earth and the sky is still bright. Continue their glory is unique in the privacy of this fact. And suddenly leaps from the corner of the Golestan light intensity and goes down to his chest. Susan learns of absolute love and makes him powerless. His weaker moments and the truth will Hzvrtr Brin fill in all existence. And is now able to stand in front of her relentless assault her extreme devotion. After you slip the foot of the falls and the earth. Cry is: Sardar victorious victory all made me immortal


کد مطلب : 2143               بازدید از مطلب: 284
ارسال اين مطلب به دوستان
ارسال اين مطلب به دوستان
دريافت فايل مطلب
دريافت فايل مطلب
نسخه قابل چاپ
نسخه قابل چاپ

 [0 نظر]



نام شما :
آدرس سایت یا وبلاگ:
http://
آدرس ايميل :
نظر شما :
کد امنیتی:
  

  یادداشت  
 معرفی
 
الحمد والثناء لعین الوجود و الصلاه و السلام علی واقف مواقف الشهود و علی آله امناء المعبود
 
این سایت به یاری خدا برای ارائه مشاوره دینی و پاسخگویی به سوالات دینی مراجعین عزیز و ارائه مقالاتی در زمینه های مذهبی و فرهنگی می باشد. ما اهل علم و فضل را به همکاری در زمینه های گفته شده دعوت می نماییم.
از او یاری می طلبیم و بر او توکل داریم.

  پیوندها  
  اوقات شرعي  

درباره ما  ارتباط با ما  |  آمار بازدیدکنندگان |  جستجو  |  فید مطالب

استفاده از کلیه مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.

طراح : شرکت گذرگاه وارثان لارستان‬